1 دالر 76.90  افغانی
1 یورو 89  افغانی
1000 روپیه پاکستانی 456  افغانی
1000 روپیه هندی 1040  افغانی
1 ریال سعودی 20.25  افغانی
10000 ریال ایرانی 3.10  افغانی
1 پوند 97  افغانی
1 روبل روسی 1  افغانی
1 لیره ترکیه 10.40  افغانی
1 ین چینی 11  افغانی

متن کامل مقاله ولادیمیر پوتین؛ مسوولیت مشترک در برابر تاریخ و آینده

پوتین
20 Jun 2020

از زمان پایان جنگ کبیر میهنی ۷۵ سال گذشته است. طی این مدت چند نسل پرورش یافته‌اند. نقشه سیاسی جهان دچار تغییراتی شده است. دیگر اتحاد جماهیر شوروی که به پیروزی بزرگ، باشکوه و عظیم در جنگ با نازیسم دست یافت و توانست کل جهان را نجات بدهد، وجود ندارد. آری، حوادث و رویدادهای آن جنگ حتی برای شرکت‌کنندگان آن مبدل به “گذشته دور” شده است. اما چرا در روسیه روز ۹ ماه می به عنوان جشن بزرگ مردمی برگزار می شود و در ۲۲ جون گویا زندگی باز می‌ایستد و بغض گلو را می فشارد؟

همیشه گفته می‌شود که جنگ تأثیر عمیقی در زندگی هر خانواده‌ گذاشته است. منظور این کلمات – سرنوشت میلیون‌ها نفر، رنج و درد و عذاب آنها است. افتخار، حقیقت و یاد آن‌ها.

برای والدین من جنگ، درد و رنج وحشتناک محاصره لنینگراد است که “ویتیا” برادر ۲ ساله‌ام جان سپرد و مادرم بطور معجزه‌ آسایی زنده ماند. پدرم با وجود اینکه معافیت داشت مانند میلیون‌ها شهروند دیگر اتحاد شوروی داوطلبانه برای دفاع از شهر و زادگاه خود به جبهه رفت. او در جبهه “نوسکی” جنگید و به شدت زخمی شد. هرچه این سال‌ها از ما دورتر می‌شود، نیازمندی به گفت‌وگو با والدین خود و شنیدن جزئیات درباره زندگی آنها در سال‌های جنگ بیشتر میشود. اما من دیگر نمی‌توانم سوالی بپرسم، به این خاطر صحبت با پدر و مادرم در این باره و احساسات کمحرف را منحیث ارزش “مقدس” در قلبم نگه می‌دارم.
برای من و همسن و سالان من، مهم آن است که فرزندان، نوه‌ها و نبیره ها به این درک برسند که اجداد آنها چه آزمایشات سخت و دشواری را پشت سر گذاشتند و چه درد و عذابی را متحمل شدند. آنها چگونه ایستادگی کردند و به پیروزی رسیدند؟ اراده آهنین آنها که باعث شگفتی جهانیان شد از کجا سرچشمه گرفته بود؟ بلی، آنها از خانه، فرزندان، نزدیکان و خانواده خود دفاع کردند. اما همه آنها را عشق به وطن و میهن عزیزشان متحد می‌کرد. این احساس عمیق و شخصی به طور کامل در جان و روح ملت ما بازتاب یافته است و یکی از عوامل تعیین‌کننده در مبارزه قهرمانانه و نثار جان در نبرد با نازی‌ها بود.

اغلب سوال می‌کنند که نسل کنونی در شرایط بحرانی چگونه عکس العمل نشان می‌دهد؟ جلو چشمان من پزشکان جوان، پرستاران که تا همین دیروز دانشجو بودند راهی “منطقه قرمز” می‌شوند تا جان انسان‌ها را نجات بدهند. نظامیان ما در جریان مبارزه با تروریزم بین‌المللی در قفقاز شمالی، در سوریه تا حد مرگ ایستادگی می‌کنند، آنها خیلی جوان هستند! بسیاری از رزمندگان و سربازان گروهان افسانه‌ساز ششم هوابرد فقط ۱۹ یا ۲۰ سال سن بیشتر نداشتند. اما همه آنها نشان دادند که مثل مبارزانی که از وطن خود در جنگ کبیر میهنی شاهکار آفریدند، قابل احترام و افتخار هستند.

از اینرو با اطمینان کامل می توانم بگویم که انجام وظیفه، از خودگذشتگی از جمله خصوصیات شخصیتی اقوام روس است. وطن‌پرستی، از خودگذشتگی و عشق به میهن، خانواده و سرزمین، این ارزش‌ها هم اکنون نیز پایه و اساس جامعه روسیه را تشکیل می‌دهد. همانا حق حاکمیت کشور ما بر این پایه استوار شده است.

اکنون سنت های جدید میان مردم ما رواج پیدا کرده است – یکی از آن “کندک جاودان” است. این رژه یادبود شریف و ارتباط زنده و خونین بین نسل‌هاست. میلیون‌ها نفر در این رژه با در دست داشتن عکس نزدیکان و عزیزان خود که از وطن خود دفاع کردند و نازیسم را تار و مار کردند، شرکت می کنند. این بدان معناست که زندگی، آزمایشات، قربانیان آنها و پیروزی که آنها به ما هدیه کردند هرگز فراموش نخواهد شد.

مسئولیت ما در مقابل گذشته و آینده این است که باید تمام تلاش خود را بکار بگیریم تا تکرار این تراژدی وحشتناک هرگز ممکن نشود. از اینرو وظیفه خود دانستم تا مقاله‌ای در باره جنگ جهانی دوم و جنگ کبیر میهنی بنویسم. بارها این ایده را در گفت‌وگوها با رهبران جهان مطرح کردم و با درک آن‌ها روبرو شدم. اواخر سال گذشته، در اجلاس رهبران کشورهای جامعه مشترک‌المنافع ما همه یک نظر واحد داشتیم و آن این نکته مهم است که به نسل‌های بعدی گفته شود که پیروزی بر نازیسم قبل از هرچیز توسط مردم و ملت شوروی ممکن شد و در این مبارزه قهرمانانه، نمایندگان تمام جمهوری‌های اتحاد شوروی در جبهه و پشت جبهه شانه به شانه یکدیگر ایستادند. در آن زمان با همکاران در باره دوران ماقبل جنگ گفت‌وگو کردم.

این گفت‌وگوها واکنش بزرگی را در اروپا و جهان بهمراه داشت. این بدان معناست که توجه به درس‌های گذشته واقعاً مهم و ضروری است. احساسات زیادی نیز ابراز شد، عقده‌های پنهان، اتهامات جنجالی. یکسری از سیاستمداران از روی عادت عجله نشان دادند و اعلام کردند که روسیه سعی می‌کند به بازنویسی تاریخ بپردازد. اما آن‌ها نتوانستند حتی یک واقعیت مرتبط با گفته خود را آشکار سازند و حتی یک سند آرشیفی را عرضه کنند. آشکار است که با اسناد واقعی و حقیقی نمی‌توان بحث کرد، اسنادی که نه فقط در آرشیف های روسیه، بلکه در آرشیف های خارجی نگهداری می شوند.

از اینرو بررسی دلایلی ضروری است که منجر به بروز جنگ جهانی دوم شد. باید در باره حوادث دشوار و سخت آن به تفکر نشست و به تراژدی ها و پیروزی‌ها و درس های آن برای کشور ما و کل جهان فکر کرد. در اینجا تکرار می‌کنم، کاملا باید به اسناد آرشیفی تکیه کرد، باید به شواهد شاهدان آن دوران توجه کرد و از هر گونه گمانی‌زنی ایدئولوژیکی و سیاسی‌ پرهیز نمود.

یکبار دیگر یک موضوع آشکار را یادآوری می کنم، دلایل اصلی و عمیق جنگ جهانی دوم تا حد زیادی از تصمیماتی ناشی شد که در پایان جنگ جهانی اول اتخاذ شد. معاهده ورسای برای آلمان سمبول بی عدالتی عمیق شد. در آن معاهده عملاً صحبت از غارت کشور در میان بود که در آن زمان آلمان موظف شده بود به متحدان غربی خسارت پرداخت کند که به تضعیف اقتصاد آن کشور منجر شد. مارشال فرانسوی “ف.فوش” فرمانده کل قوای نیروهای متحده دست به پیشگویی زد و درباره معاهده ورسای گفت: این معاهده صلح نیست، این آتش بس برای مدت ۲۰ سال است.

همانا تحقیر ملی باعث ایجاد و شکل گیری محیطی برای رشد روحیات رادیکال و انتقام‌گیری در آلمان شد. نازی ها بخوبی از این روحیات استفاده کردند و تبلیغات خود را به راه انداختند و قول دادند که آلمان را از “میراث ورسای” خلاص کنند و عظمت آن را احیا کرده و در واقع، ملت آلمان را به سوی یک جنگ دیگر سوق دادند. تناقض در اینجا این است که همانا کشورهای غربی و قبل از همه بریتانیا و آمریکا به طور مستقیم یا غیرمستقیم باعث این امر شدند. محافل مالی و صنعتی آنها به صورت فعال در کارخانه‌های آلمان که به تولید جنگ افزار مشغول بودند، سرمایه گذاری کردند. در بین اشرافیان و مقامات سیاسی، تعداد زیاد طرفداران رادیکال ها، راست‌گرایان  و جنبش های ملی گرا  بودند که در آلمان و اروپا قدرتمند می شدند.

ساختار ورسای باعث تولد درگیری های آشکار و تضادهای پنهان زیادی شد. اساس آن ها را نسبت دادن مرزها در کشورهای جدید اروپایی از طرف برندگان در جنگ جهانی اول تشکیل می‌داد. بلافاصله پس از نمایان شدن این خطوط مرزی جدید روی نقشه، اختلافات ارضی آغاز شد و ادعاهای متقابل مطرح گشت که مبدل به “بمب ساعت شمار” شدند.

یکی از مهمترین نتایج جنگ جهانی اول ایجاد جامعه ملل بود. امید زیادی در رابطه با تأمین صلح درازمدت و امنیت جمعی به این سازمان بین‌المللی بسته شده بود. این یک فکر پیشرو بود که اجرایی شدن آن می‌توانست بدون غلو مانع از تکرار کابوس‌های جنگ جهانی شود.

اما جامعه ملل که ابرقدرت‌های بریتانیا و فرانسه در آن برتری داشتند، عدم کارایی خود را نشان داد و فقط جایی برای گفت‌وگوهای پوچ شد. در جامعه ملل و بطور کلی در قاره اروپا، به فراخوان‌های مداوم اتحاد شوروی برای شکل دهی سیستم یکسان و برابر امنیت مشترک توجه نشد. از جمله امضای توافق نامه اروپای شرقی و اقیانوس آرام که می توانست سدی در مقابل تهاجم شود، این پیشنهادات نادیده گرفته شدند.

جامعه ملل نتوانست مانع از بروز درگیری ها در نقاط مختلف جهان شود. مانند تجاوز ایتالیا به اتیوپی، جنگ داخلی در اسپانیا، حمله ژاپن به چین و آنشلوس (الحاق) اتریش. در رابطه با توطئه مونیخ که علاوه بر هیتلر و موسولینی، رهبران کشورهای بریتانیا و فرانسه نیز در آن دست داشتند، با تأیید تمام و کمال شورای جامعه ملل، تجزیه چکوسلواکی رخ داد. در این مورد از طرف خود متذکر شوم که بر خلاف رهبران آن زمان اروپا، استالین دامن خود را با دیدار شخصی با هیتلر لکه‌دار نکرد که در آن دوران در محافل غربی، یک سیاستمدار معتبر به حساب می آمد و مهمان عزیز در پایتخت های اروپایی بود.

در تجزیه چکوسلواکی، لهستان همراه آلمان دست به عملیات زد. این دو کشور تصمیم گرفتند که کدام بخش از سرزمین چکوسلواکی به چه کشوری خواهد رسید. در ۲۰ سپتامبر سال ۱۹۳۸، “یو.لیپسکی” سفیر لهستان در آلمان درباره قول و وعده‌های هیتلر به “یو.بک” وزیر امورخارجه لهستان اطلاع داد: “در صورتی که بین لهستان و چکوسلواکی در رابطه با منافع لهستان در “تشینا” کار به درگیری بکشد، ریش (Reich) المانی از لهستان حمایت خواهد کرد”. سرکرده نازی‌ها حتی مشورت می داد که عملیات لهستان … فقط پس از اشغال منطقه کوهستانی “سودتن” توسط آلمان آغاز شود.

در لهستان می دانستند که بدون حمایت هیتلر، نمی توانند نقشه‌های تصاحب سرزمین های دیگر را عملی سازند. در اینجا به گفت‌وگوی مستند سفیر آلمان در ورشو “گ. ا.مالتکه” با “یو.بک” به تاریخ اول ماه اکتبر سال ۱۹۳۸ درباره روابط لهستان – چکوسلواکی و موضع اتحاد شوروی در اینباره اشاره می کنم. در این سند آمده است: “آقای بک، سپاسگزاری عمیق خود را درباره نشان دادن وفاداری نسبت به منافع لهستان در کنفرانس مونیخ و برخورد صادقانه در زمان مناقشه  چک ابراز نمود. دولت و ملت لهستان بطور کامل از موضع رهبر آلمانی نازی و صدراعظم ریش سپاسگزار است”.

تقسیم چکوسلواکی بیرحمانه و بیشرمانه بود. مونیخ، حتی تضمین فرمال شکننده را نادیده گرفت که در آن قاره باقی مانده بود و با این عملکرد نشان داد که توافق متقابل هیچ ارزشی ندارد. همانا توطئه مونیخ “ماشه‌ای” شد که پس از “چکاندن” آن، بروز جنگ بزرگ در اروپا ناگزیر شد.

امروزه، سیاستمداران اروپایی و قبل از آنها، رهبران لهستان مایل هستند در باره مونیخ سکوت اختیار کنند. چرا؟ نه تنها به این دلیل که کشور آنها در آن زمان به وظایف خود خیانت کرد و از “توطئه مونیخ” حمایت کرد، بلکه به این دلیل که یادآوری اینکه در آن روزهای دراماتیک و غم انگیز سال ۱۹۳۸ ، فقط اتحاد شوروی به دفاع از چکوسلواکی برخاست، برای آنها ناگوار است.

اتحاد شوروی باستناد به تعهدات بین المللی خود، بشمول توافقنامه ها با فرانسه و چکوسلواکی کوشش نمود تا از بروز تراژدی جلوگیری کند. لهستان همچنان بدنبال منافع خود با تمام نیرو، از ایجاد سیستم امنیت مشترک در اروپا ممانعت کرد. “یو.بک” وزیر امور خارجه لهستان در ۱۹ سپتمبر سال ۱۹۳۸ در این مورد به سفیر لیپسکی که در بالا از وی یاداوری گردیده است، پیش از ملاقات او با هیتلر مسقیماً نوشته است: “… حکومت لهستان در جریان سال گذشته چهار بار پیشنهاد پیوستن به روند مداخله بین المللی در دفاع از چکوسلواکی را رد کرده است”.

بریتانیا و همچنان فرانسه که در آن زمان متحد اصلی چک ها و سلاوکها بود، ترجیح دادند از تضمین های خود امتناع ورزیده و این کشور اروپای شرقی را به منجلاب باندازند. نه فقط بیاندازند، بلکه تمایلات نازی ها را به هدف آن موضوع به شرق سوق بدهند تا که آلمان و اتحاد شوروی از روی ناچاری برخورد نموده و یکدیگر را نابود کنند.

بخصوص در همین مورد سیاست “وضعیت آرامش” غربی ها خلاصه میشود. و نه تنها در رابطه به ریش سوم، بلکه همچنان نسبت به سایر شرکت کنندگان باصطلاح Anti-Commintern Pact یعنی ایتالیای فاشیستی و ژاپن میلیتاریستی. توافقنامه ژاپن – انگلستان (تابستان سال ۱۹۳۹) به اوج این سیاست در شرق دور تبدیل گردیده بود که آزادی دست درازی به چین را به توکیو میداد. قدرت های مشهور اروپا نمیخواستند بپذیرند که کدام خطر مرگ بار برای تمام جهان از آلمان و متحدین آن سرچشمه میگیرد و توقع داشتند که جنگ از کنار آنها میگذرد.

معامله مونیخ به اتحاد شوروی نشان داد که کشور های غربی مسایل امنیت را بدون در نظرداشت منافع آن حل خواهند نمود و در یک فرصت مناسب میتوانند جبهه ضد اتحاد شوروی را شکل بدهند.

در این میان، اتحاد شوروی الی اخرین فرصت تلاش نمود از هر نوع چانس برای ایجاد ائتلاف ضد هیتلری استفاده ببرد، تکرار میکنم، با وجود موقف دوگانه کشور های غرب. همینطور، در تابستان سال ۱۹۳۹، رهبری اتحاد شوروی معلومات مفصلی را مبنی بر تماس های پشت پرده بین انگلستان و آلمان از طریق ادارات استخباراتی بدست آورد. توجه شما را در این زمینه معطوف میدارم: این تماس ها خیلی بشدت جریان داشتند، در ضمن عملاً همزمان با برقراری مذاکرات سه جانبه بین نماینده های فرانسه، بریتانیا و اتحاد شوروی که توسط شرکای غربی برعکس آگاهانه طول میکشیدند. باین ارتباط، سندی را از آرشیف های بریتانیا ارائه میکنم. این سند عبارت از یک رهنمود متعلق به ماموریت نظامی بریتانیا میباشد که در ماه اگست سال ۱۹۳۹ وارد مسکو گردیده بود. در این رهنمود بوضاحت آمده است که هیئت باید “مذاکرات را بسیار آهسته بپیش ببرد”، “حکومت دولت شاهی بریتانیا آماده نیست تعهدات بتفصیل تعیین شده را به عهده بگیرد که میتوانند آزادی اقدامات ما را در هر نوع شرایط محدود بسازد”. همچنان اشاره میکنم: با تفاوت از انگلیس ها و فرانسوی ها، ریاست هیئت اتحاد شوروی را مسئولین بالایی ارتش سرخ بعهده داشتند که از همه صلاحیت های مورد ضرورت، منجمله “امضای کنوانسیون نظامی راجع به مسایل سازماندهی دفاع نظامی انگلستان، فرانسه و اتحاد شوروی علیه تجاوز در اروپا” برخوردار بودند.

لهستان نقش خود را در شکست مذاکرات ایفا کرد. لهستان نمی خواست هیچگونه تعهدی در مقابل اتحاد شوروی داشته باشد. رهبری لهستان حتی تحت فشار متحدان غربی از عملیات مشترک با ارتش سرخ در مقابله با “ورماخت” (ارتش آلمانی نازی) امتناع ورزید. فقط در آنزمان موضوع پرواز “ریبنرتوپ ” به مسکو آشکار شد. “یو.بک” بدون آنکه بخواهد، بطورغیرمستقیم از طریق دیپلمات‌های فرانسه، به اطلاع طرف شوروی رساند:« در صورت عملیات مشترک علیه تجاوز آلمان، همکاری لهستان و شوروی از نظر فنی که باید مشخص بشوند، امکان‌پذیر است”. همزمان او برای رفیقای خود توضیح داد:”من مخالف چنین فرمولبندی فقط با هدف تسهیل تاکتیک نیستم، دیدگاه اصولی ما در رابطه با اتحاد شوروی نهایی و بلاتغییر باقی می‌ماند”.

در چنین شرایطی، اتحاد شوروی پیمان عدم تجاوز را با آلمان به امضا رساند که عملاً در این امر آخرین کشور اروپایی بود. آنهم در زمینه خطر واقعی مواجه شدن با جنگ در دو جبهه – با آلمان در غرب و با ژاپن در شرق که در آنجا عملیات جنگی شدیدی در محل دریای “خالخین –گل” جریان داشت.

در رابطه با استالین و اطرافیان او اتهامات عادل زیادی جایز است. ما جنایات رژیم علیه ملت خود و وحشت سرکوب‌های جمعی را به یاد داریم. تکرار می‌کنم، رهبران شوروی را می‌توان به دلایل زیادی مورد سرزنش قرار داد اما نه در رابطه با فقدان درک خطر خارجی. آنها می‌دیدند که سعی می شود، اتحاد شوروی با آلمان و متحدان تنها بماند و واقعاً هم با درک این خطر دست به عمل زدند تا وقت با ارزشی برای تقویت دفاع کشور داشته باشند.

هم اکنون، صحبت های زیادی در باره پیمان عدم تجاوز آنزمان مطرح می شود و ادعاها همانا نسبت به روسیه کنونی مطرح می گردد. بلی، روسیه وارث اصلی اتحاد شوروی است و دوران شوروی با تمام پیروزی‌ها و تراژدی ها بخش تاریخ هزارساله ماست. اما باید همچنین یادآوری بکنم که اتحاد شوروی باصطلاح پیمان ” مولوتوف –ریبنتروپ” را مورد ارزیابی حقوقی و اخلاقی قرار داد. در قطعنامه شورای عالی در تاریخ ۲۴ دسامبر ۱۹۸۹، پروتکل های مخفیانه ای به طور رسمی به عنوان “اقدام قدرت شخصی” محکوم شدند که در آن “اراده مردم شوروی، که مسئول این توطئه نبودند” منعکس نشده بود.

در عین حال، می توان گفت که سایر کشورها ترجیح دادند توافق نامه هایی را که توسط نازی ها و سیاستمداران غربی امضا شده است به یاد نیاورند. در خصوص ارزش حقوقی یا سیاسی چنین همکاری هایی، از جمله توافق ضمنی برخی از رهبران اروپایی با برنامه های وحشیانه نازی ها، تا تشویق مستقیم نازی ها سخن نمی گوییم. از جمله سخنان بدبینانه سفیر لهستان در آلمان “یو. لیپسکی”، در مصاحبه با هیتلر در تاریخ ۲۰ سپتمبر ۱۹۳۸ چنین گفت: “… برای حل مسئله یهود ، ما [لهستانی ها] … یک بنای زیبا در ورشو خواهیم ساخت”.

ما همچنین نمی دانیم در آن زمان آیا “پروتکل های مخفی” یا ضمیمه های توافق های تعدادی از کشورها با نازی ها وجود داشته است یا خیر. تنها می توان به کلمات امید بست. به ویژه، موارد مربوط به مذاکرات مخفی میان انگلیس و آلمان تا کنون فاش نشده است. بنابراین، ما از همه کشورها می خواهیم که بار دیگر به آرشیف خود مراجعه کرده، انتشار اسناد ناشناخته دوران پیش از جنگ و درگیری نظامی را فاش کنند، همانطور که روسیه در سال‌های اخیر این کار را انجام داده است. در اینجا ما برای همکاری های گسترده، برای پروژه های تحقیقاتی مشترک با مورخان برجسته، آماده همکاری هستیم.

اما به حوادث قبل از جنگ جهانی دوم باز می گردیم. ساده لوحانه است این باور كه هیتلر پس از سرکوب چكوسلواكی، ادعای ارضی دیگری را مطرح نکند. این بار با همدست اخیر خود در تقسیم چکوسلواکی – لهستان روی آورد. در ضمن بهانه این کار میراث ورسای بود – سرنوشت “کریدور دانتسیگ”. سپس تراژدی لهستان رخ داد و ریاست لهستان آن زمان کاملا مسولیت این حادثه را بر عهده دارد که مانع انعقاد اتحاد نظامی انگلیس-فرانسه و اتحاد شوروی شد و تنها به کمک شرکای غربی تکیه کرد ومردم خود را در زیر چرخ های ماشین تخریب هیتلری قرار داد.

حمله آلمان مطابق با دکترین بلیتسکریگ (جنگ برق آسا) توسعه یافت. با وجود مقاومت شدید و قهرمانانه ارتش لهستان، یک هفته پس از شروع جنگ در ۸ سپتمبر ۱۹۳۹، نیروهای آلمانی در حومه ورشو قرار گرفتند. و در نتیجه نخبگان نظامی و سیاسی لهستان در ۱۷ سپتمبر به رومانی گریختند و به مردم خود خیانت کردند که به نبرد با مهاجمان ادامه دادند.

متحدین غربی امیدهای لهستان را بر آورده نکردند. پس از اعلام جنگ با آلمان، نیروهای فرانسوی تنها چند ده کیلومتر توانستند به اعماق خاک آلمان پیشروی کنند. تمامی این پیشروی ها مانند یک نمایش عملی به نظر می رسید. علاوه بر این، شورای عالی نظامی انگلیس و فرانسه، برای اولین بار در تاریخ ۱۲ سپتمبر ۱۹۳۹ در شهر ابویل فرانسه توافق کردند که با توجه به پیشرفت سریع وقایع در لهستان، حمله را به طور کامل متوقف کنند. در نهایت “جنگ عجیب” آغاز شد. این یک خیانت مستقیم فرانسه و انگلیس در برابر تعهدات آنها در قبال لهستان بود.

بعدها در جریان محاکمات نورنبرگ، جنرال های آلمانی موفقیت سریع خود را در شرق ترسیم کردند: رییس سابق ستاد رهبری عملیاتی فرمانده کل نیروهای مسلح آلمان، جنرال “ا. یودل” اعتراف کرد: “… اگر ما در سال ۱۹۳۹ شکست نخوردیم، تنها به این دلیل بود که حدود ۱۱۰ فرقه فرانسوی و انگلیسی که در برابر ۲۳ لشکر آلمان در طول جنگ ما با لهستان در غرب قرار داشتند و کاملاً غیرفعال بودند”.

من خواهش کردم كه مجموعه آرشیف مربوط به تماس های اتحاد شوروی و آلمان در روزهای دراماتیک آگست و سپتمبر ۱۹۳۹ را از بایگانی ها جمع كنم. طبق اسناد و مدارک، بند ۲ پروتکل مخفی پیمان عدم تجاوز بین آلمان و اتحاد جماهیر شوروی در تاریخ ۲۳ آگست سال ۱۹۳۹ تصریح کرده بود که در صورت سازماندهی مجدد سیاسی ارضی مناطق متعلق به کشور لهستان، مرز حوزه های منافع دو کشور باید “تقریباً در امتداد دریاهای “ناریوکا”، “ویستولا”، “سن” پیش رود”. به عبارت دیگر، حوزه نفوذ اتحاد شوروی نه تنها سرزمینهایی را كه اهالی اوکراین و بلاروس در آن زندگی می كردند، بلكه شامل سرزمینهای تاریخی لهستان، بین دریاهای “باگ” و “ویستولا” می شد. در حال حاضر همگی از این واقعیت ها خبر ندارد.

همچنان خبر ندارند که بلافاصله پس از حمله به لهستان در روزهای اول سپتمبر۱۹۳۹، برلین به طور مکرر از مسکو خواست تا به عملیات نظامی بپیوندد. اما رهبران اتحاد شوروی چنین درخواستهایی را نادیده گرفت و تا آخرین لحظه سعی داشت درگیر این وقایع نشود.

تنها هنگامی که مشخص شد که انگلیس و فرانسه به دنبال یاری و کمک به متحد خود نبودند و ورماخت توانست به سرعت همه لهستان را اشغال کند و در واقع به مینسک دست یابد، در تاریخ ۱۷ سپتمبر تصمیم بر این شد که نیروهای ارتش سرخ در منطقه به نام “کریسهای شرقی” – اکنون این قلمرو بخش هایی از قلمرو بلاروس، اوکراین و لیتوانی است – وارد شود.

بدیهی است که گزینه دیگری وجود نداشت. در غیر این صورت، خطرات برای اتحاد شوروی بسیار افزایش می‌یافت. زیرا، تکرار می کنم، مرز قدیم شوروی و لهستان تنها چند ده کیلومتر ازشهر مینسک فاصله داشت و جنگ اجتناب ناپذیر با نازی ها در مواضع استراتژیک بسیار نامساعد برای شوروی آغاز می شد و میلیون ها نفر از ملیت های مختلف، از جمله یهودیانی که در نزدیکی برست و “گرودنو”، “پرمیشل” ، “لووف” و “ویلنا” زندگی می کردند، توسط نازی ها و طرفداران محلی آنها – یهود ستیزان و ناسیونالیست های تندرو – نابود می شدند.

در واقع، اتحاد شوروی تا آخرین لحظه سعی در جلوگیری از مشارکت در شعله درگیری های داشت و نمی‌خواست در جبهه آلمان بازی کند، که در نتیجه برخورد واقعی نیروهای شوروی و آلمان جلوتر به سمت شرق از مرزهای مشخص شده در پروتکل مخفی رخ داده است. نه در امتداد دریای “ویستولا” ، بلکه تقریباً در امتداد باصطلاح “خط کرزن”، که در سال ۱۹۱۹ در “آنتنت” (توافق نامه ای میان سه کشور فرانسه، روسیه و بریتانیا) به عنوان مرز شرقی لهستان به وقوع پیوست.

همانطوری که می دانیم استفاده از وجه التزامی و گمانه زنی برای رویدادهایی که در گذشته اتفاق افتاده، دشوار است. فقط می توانم بگویم که در سپتمبر سال ۱۹۳۹، رهبری اتحاد شوروی این فرصت را داشت که مرزهای غربی خود را به سوی غرب، حتی تا ورشو جلوتر ببرد، اما تصمیم گرفت این کار را انجام ندهد.
آلمانی ها پیشنهاد کردند که وضع موجود جدید به ثبت برسد.”ای. ریبنتروپ” و “و.مولوتوف” در ۲۸ سپتمبر ۱۹۳۹ در مسکو پیمان دوستی و مرز بین اتحاد شوروی و آلمان و همچنین یک پروتکل محرمانه درباره تغییر مرزهای دولتی را امضا کردند که در آن خط علامت گذاری شده ای که دو ارتش عملاً در آنجا مستقر بودند، به رسمیت شناخته می شد.
اتحاد شوروی در پاییز سال ۱۹۳۹ ضمن اجرای اهداف نظامی ـ استراتژیک و دفاعی خود، روند ادغام لاتوی، لیتوانی و استونی به خاک خود را آغاز کرد. ورود آنها به اتحاد شوروی براساس امضای قرارداد و با رضایت مقامات منتخب انجام شد. این مطابق با قوانین بین المللی و دولتی آن زمان بود. علاوه بر این در اکتبر سال ۱۹۳۹، شهر ویلنو و منطقه اطراف آن که قبلاً بخشی از لهستان بود، به لیتوانی برگردانده شد. جمهوری های بالتیک در ترکیب اتحاد شوروی، نهادهای دولتی و زبان خود را حفظ كرده و در ساختارهای عالی حکومتی شوروی نمایندگی داشتند.
در تمام این ماهها، مبارزات دیپلماتیک و نظامی – سیاسی و کار استخباراتی نازیسم متوقف نمیشد. در مسکو درک می کردند که دشمن آشتی ناپذیر و ظالمی را در مقابل خود دارند و جنگ پنهان با نازیسم از همین حالا جریان دارد و هیچ دلیلی برای تلقی کردن اظهارات رسمی، یادداشت‌های رسمی و تشریفاتی آن سال‌ها به عنوان اثبات “دوستی” میان اتحاد شوروی و آلمان وجود ندارد. اتحاد شوروی نه تنها با آلمان بلکه با سایر کشورها ارتباط تجارتی و فنی پر تحرکی داشت. ضمناً هیتلر بارها سعی در کشاندن اتحاد شوروی به رویارویی خود با بریتانیا میکرد اما رهبری اتحاد شوروی تسلیم این تلاش ها و ترغیب ها نشد.
هیتلر آخرین تلاش خود را برای ترغیب اتحاد شوروی به اقدامات مشترک را در سفر مولوتوف به برلین در نوامبر ۱۹۴۰ انجام داد. اما مولوتف دقیقاً از دستورالعمل های استالین پیروی کرد و فقط بحث های کلی در مورد ایده آلمانی ها مبنی بر الحاق اتحاد شوروی به پیمان سه جانبه امضا شده در سپتامبر ۱۹۴۰ بین آلمان، ایتالیا و ژاپن در راستای ضدیت با بریتانیا و ایالات متحده آمریکا اکتفا کرد. تصادفی نیست که در ۱۷ نوامبر مولوتف به “ایوان مایسکی”، نماینده سیاسی اتحاد شوروی در لندن چنین رهنمودی داد : “برای راهنمایی شما … هیچ توافقی در برلین امضا نشده است و قرار نبود چنین کاری صورت گیرد. قضیه در برلین محدود به تبادل نظر بود … ظاهراً آلمانی ها و ژاپنی ها خیلی دوست دارند ما را به سمت خلیج فارس و هند سوق دهند. ما بحث در مورد این موضوع را رد کردیم، زیرا چنین توصیه هایی از طرف آلمان را نامناسب و بیجا می‌دانیم”.  در تاریخ ۲۵ نوامبر، رهبری اتحاد شوروی حتی کار در این عرصه را تمام کرد و رسماً شرایطی را برای برلین مطرح کرد که برای نازی ها غیرقابل قبول بود، از جمله عقب نشینی سربازان آلمانی از فنلاند، توافق نامه کمک متقابل بین اتحاد شوروی و بلغارستان و تعدادی دیگر و به این ترتیب عمداً هرگونه امکان پیوستن به پیمان سه جانبه را از بین برد . این موضع باعث شد تصمیم رهبر آلمان نازی برای شروع جنگ علیه اتحاد شوروی بطور نهایی تقویت شود و در ماه دسمبر، هیتلر تمام هشدارهای نظریه پردازان خود را در مورد خطر فاجعه آمیز جنگ در دو جبهه کنار گذاشته و طرح “بارباروسا” را ​​تصویب کرد. او با درک اینکه اتحاد شوروی نیروی اصلی در اروپا در مقابل وی است و نبرد آینده در شرق نتیجه جنگ جهانی را تعیین خواهد کرد، این کار را انجام داد. او یقین داشت که لشکر کشی به مسکو برق آسا و موفق خواهد بود.
آنچه که می خواهم بر آن تأکید کنم این است که کشورهای غربی در واقع با اقدامات اتحاد شوروی موافقت کرده و تمایل و خواست اتحاد شوروی برای تأمین امنیت خود را پذیرفتند. مثلاً در اول اکتبر ۱۹۳۹، وینستون چرچیل، لرد اول دریاداری در آن زمان (نماینده دولت در نیروی دریایی) در بیانیه رادیویی خود گفت: “روسیه سیاست سردی را به نفع خود دنبال می کند … برای محافظت از روسیه در برابر تهدیدات نازی ها، کاملاً ضروری بود که لشکرهای روس در این خط بایستند. [مرز جدید غربی] ” ۴ اکتبر ۱۹۳۹ “ا.هالیفاکس”  وزیر امور خارجه بریتانیا در مجلس اعیان اظهار داشت: “… باید یادآور شد که اقدامات دولت اتحاد جماهیر شوروی در واقع شامل انتقال مرز به همان خطی بود که توسط “لرد کرزن” در زمان کنفرانس ورسای توصیه شده بود … من فقط واقعیات تاریخی را نقل کرده و معتقدم که آنها غیرقابل انکار هستند”. سیاستمدار و دولتمرد مشهور انگلیس “د.لوید جورج”  تأکید کرد: “لشکرهای روس سرزمین هایی را اشغال کردند که لهستانی نبودند و به زور توسط لهستان پس از جنگ جهانی اول تصرف شده بودند … این یک بی خردی جنایتکارانه خواهد بود که پیشروی روس ها را با پیشروی آلمانی ها در یک کفه ترازو قرار دهیم”.
سیاستمداران و دیپلماتهای عالی رتبه انگلیسی در گفت‌وگوهای غیررسمی با “ای.مایسکی”، نماینده سیاسی اتحاد شوروی با صراحت بیشتری صحبت کردند. معاون وزیر خارجه انگلیس “ر.باتلر”  در ۱۷ اکتوبر سال ۱۹۳۹ در این باره اظهار داشت: “… در محافل دولتی انگلیس اعتقاد دارند که هیچگونه مسئله ای درباره بازگرداندن اوکراین غربی و بلاروس غربی به لهستان نمی‌تواند وجود داشته باشد. اگر ما بتوانیم لهستان ملی را با ابعاد کوچک و با تضمین نه تنها اتحاد جماهیر شوروی و آلمان، بلکه انگلیس و فرانسه ​​ایجاد کنیم ، دولت بریتانیا خود را کاملاً راضی خواهد دانست”. “گ.ویلسون”، مشاور ارشد “ن.چمبرلین”، در ۲۷ اکتبر سال ۱۹۳۹ گفت: “لهستان باید به عنوان یک کشور مستقل در پایگاه ملی خود اما بدون اوکراین و بلاروس غربی احیا شود”.

شایان ذکر است که طی این مکالمات امکان بهبود روابط شوروی و انگلیس مورد بررسی قرار گرفت. این تماس ها تا حد زیادی پایه و اساس اتحاد آینده و ایتلاف ضد هیتلر را پایه گذاری کرد. در میان سیاستمداران مسئول دوراندیش، “و.چرچیل” فارغ از انزجار شناخته شده‌اش از شوروی، پیش از این نیز از همکاری با شوروی حمایت کرده بود. در می ۱۹۳۹، او در مجلس عوام اظهار داشت: “اگر نتوانیم اتحاد کبیر را علیه تجاوز ایجاد کنیم، در معرض خطر مرگباری خواهیم بود. بزرگترین حماقت ما خواهد بود اگر همکاری‌های طبیعی با روسیه شوروی را رد کنیم”. پس از وقوع خصومت‌ها در اروپا، در ۶ اکتوبر۱۹۳۹ در دیداری با “ای.مایسکی”، وی با اطمینان گفت: هیچ تضاد جدی بین بریتانیا و اتحاد شوروی وجود ندارد، بنابراین هیچ دلیلی برای روابط تنش‌دار و نامطلوب وجود ندارد. دولت بریتانیا مایل است روابط تجاری را توسعه دهد. همچنین آماده است تا درباره سایر اقداماتی که می‌تواند به بهبود روابط کمک کند، بحث کند.

جنگ جهانی دوم یک شبه اتفاق نیفتاد و یکباره و به طور ناگهانی آغاز نشده است. تجاوز آلمان علیه لهستان هم ناگهانی نبود. این جنگ نتیجه بسیاری از اتفاقات و عوامل در سیاست جهانی آن دوره است. تمام وقایع پیش از جنگ در یک زنجیره سرنوشت ساز در پس هم قرار داشتند. اما مطمئناً اصلی ترین چیزی که بزرگترین فاجعه تاریخ بشر را از پیش تعیین کرده بود، خودخواهی دولت، ترسو بودن، اغماض کردن به متجاوز در حال تقویت و عدم آمادگی نخبگان سیاسی برای جستجوی سازش بود.
بنابراین، ناعادلانه است که بگوییم سفر دو روزه “یواخیم فون ریبنتروپ” وزیر خارجه آلمان ‌نازی به مسکو دلیل اصلی ایجاد جنگ جهانی دوم است. همه کشورهای پیشرو کم و بیش در یک سطح در آغاز آن سهیم بودند. هر کدام اشتباهات جبران ناپذیری را با این اعتقاد متکبرانه که می‌توان از دیگران پیشی گرفت، از مزایای یک طرفه اطمینان داشت و یا از فاجعه جهانی قریب الوقوع دور ماند، مرتکب شدند. به دلیل چنین کوتاه نگری‌هایی و به دلیل امتناع از ایجاد یک سیستم امنیتی جمعی، آنها مجبور به پرداخت میلیون‌ها جان و زیانی عظیم شدند.
من در این باره بدون کوچکترین قصد برای قضاوت، سرزنش و یا توجیه کسی و علاوه بر این، آغاز دور جدیدی از تقابل اطلاعات بین المللی در پس زمینه تاریخی که می‌تواند موجب درگیری بین دولتها و ملت‌ها شود می‌نویسم. من معتقدم که علم آکادمیک با همراهی گسترده دانشمندان از کشورهای مختلف باید در جستجو و برآورد وقایع گذشته باشد. همه ما به حقیقت و عینیت احتیاج داریم. از جانب خود همواره از همکارانم خواسته‌ام و می‌خواهم به گفت‌وگوی آرام، باز و معتمد و نگاه خود منتقد و بی طرفانه به گذشته مشترک داشته باشند. چنین رویکردی باعث می‌شود كه اشتباهاتی كه در آن زمان صورت گرفته را تكرار نكنیم و از پیشرفت صلح آمیز و موفقیت آمیز برای سال‌های آینده اطمینان حاصل كنیم.
با این حال بسیاری از شرکای ما هنوز آماده همکاری نیستند. در عوض اهداف خود را دنبال می‌کنند و تعداد و مقیاس حملات اطلاعاتی علیه کشور ما را افزایش می‌دهند، اعلامیه‌های سیاسی ریاکارانه به کار می‌برند، آنها می‌خواهند نشان دهند که (کشور ما) گناهکار است و احساس گناه می‌کند. به عنوان مثال، قطعنامه اهمیت حفظ حافظه تاریخی برای آینده اروپا که در ۱۹ سپتمبر ۲۰۱۹ توسط پارلمان اروپا تصویب شده، مستقیماً اتحاد شوروی را به همراه آلمان نازی به آغاز جنگ جهانی دوم متهم کرد. طبیعتاً در قطعنامه هیچ اشاره‌ای به مونیخ نشده است.

من معتقدم که چنین “برگه‌هایی”، من نمی‌توانم این قطعنامه را یک سند بنامم، که به طور مشخص منجر به رسوایی هستند، تهدید واقعی به همراه دارند. گذشته از همه اینها، (این قطعنامه) توسط یک نهاد بسیار محترم پذیرفته شد. این نهاد چه چیزی را نشان داد؟ هرچند ممکن است غم انگیز باشد، یک سیاست آگاهانه برای از بین بردن نظم جهانی پس از جنگ، ایجاد آن باعث افتخار و مسئولیت کشورها شده است ، شماری از نمایندگان امروز به این اعلامیه دروغین رأی دادند. با وجود غم انگیز بودن باید گفت این سیاست آگاهانه در راستای تخریب نظام جهانی بعد از جنگ است که تشکیل آن کار پرافتخار و مسئولانه کشورهایی بوده که اکنون نمایندگان آنها به این اعلامیه دروغین رای داده اند و به این ترتیب، آنها به نتیجه گیری دادگاه نورنبرگ، به تلاش‌های جامعه جهانی که مؤسسات بین المللی پس از پیروزی ۱۹۴۵ ایجاد کردند، دست درازی کردند. در همین ارتباط یادآور می‌شوم که روند ادغام اروپا که در طی آن ساختارهای مربوطه از جمله پارلمان اروپا ایجاد شده است، فقط به لطف آموخته های گذشته، ارزیابی‌های حقوقی و سیاسی روشن از آن، امکان پذیر شد و كسانی كه آگاهانه این وفاق را زیر سوال می‌برند، در حال از بین بردن پایه‌های اروپای پس از جنگ هستند.

علاوه بر تهدید برای اصول اساسی نظم جهانی، یک جنبه ذهنی و اخلاقی نیز وجود دارد. تمسخر حافظه تاریخی، پستی است. هنگامی که در بیانیه‌های ۷۵ – مین سالگرد پایان جنگ جهانی دوم، نام تمامی شرکت کنندگان در ایتلاف ضد هیتلر به جز اتحاد شوروی ذکر می‌شود، این پستی عامدانه، منافقانه و کاملاً آگاهانه است. پستی می‌تواند بزدلانه باشد هنگامی که بناهای ساخته شده به افتخار مبارزان علیه نازیسم را تخریب می‌کند و اقدامات شرم آور را با شعارهای دروغین مبارزه با یک ایدئولوژی نامطلوب و ظاهراً اشغال‌گری توجیه می‌کنند. پستی هنگامی خونین است که کسانی که مخالف نئونازی‌ها هستند، کشته و سوزانده شوند. تکرار می‌کنم، پستی به طرق مختلف تجلی می‌یابد، اما این باعث نمی‌شود چندش آوری آن متوقف شود.
فراموش کردن درس‌های تاریخ به ناچار به هزینه‌های سنگین تبدیل می‌شود. ما براساس حقایق مستند تاریخی، کاملاً از حقیقت دفاع خواهیم کرد و به گفت‌وگوی صادقانه و بی طرفانه درباره وقایع جنگ جهانی دوم ادامه خواهیم داد. در این راستا یک پروژه در مقیاس بزرگ برای ایجاد بزرگترین مجموعه اسناد بایگانی، فیلم و عکس در مورد تاریخ جنگ جهانی دوم و دوره قبل از جنگ در روسیه هدف گذاری شده است.

چنین کاری در جریان است. بسیاری از موارد جدید، تازه کشف شده و مواردی که پیشتر مخفی بوده‌اند را در پیش از تهیهٔ مقاله استفاده کردم و بر این اساس با اطمینان می‌توانم بگویم که هیچ سند آرشیفی وجود ندارد که تمایل شوروی برای جنگ پیشگیرانه با آلمان را تأیید کند. بله، رهبر شوروی دکترینی را اتخاذ کرده بود که در صورت تهاجم، ارتش سرخ به سرعت به دشمن واکنش نشان بدهد، به حمله متوسل شود و جنگ را به جغرافیای حریف ببرد. البته این برنامه های استراتژیک به هیچ ‌وجه به معنای قصد شوروی برای آغاز حمله به آلمان نبوده است.
بدون شک، امروزه اسنادی از برنامه های نظامی، رهنمود یگان های شوروی و آلمان در اختیار تاریخ‌ دانان است. سرانجام ما می‌دانیم که آن اتفاقات به راستی چگونه رخ داده است. از روی این اطلاعات، بسیاری‌ دربارهٔ عملکردها، اشتباهات و محاسبات نادرست رهبری نظامی-سیاسی کشور قضاوت میکنند. در این باره یک چیز را می‌خواهم بگویم: در کنار مجموعه بزرگ و متفاوتی از اطلاعات نادرست که رهبران شوروی دریافت می‌کردند، آنان معلومات واقعی هم از آمادگی تهاجم نازی‌ها دریافت می‌کردند و در ماه‌های پیش از جنگ، اقداماتی برای افزایش آمادگی‌ نظامی کشور را از جمله فراخواندن مخفیانه بخشی از مکلفان سربازی به پادگان ها و انتقال واحدهای بزرگ و نیروهای احتیاط از مناطق درونی به مرزهای غربی کشور انجام دادند.
جنگ غیر مترقبه نبود، منتظر آن بودند و برای آن آماده سازی میکردند. اما ضربه نازی‌ها از لحاظ قدرت تخریب در تاریخ بی‌سابقه بود. در ۲۲ جون ۱۹۴۱، اتحاد شوروی با قوی‌ترین و آماده ترین ارتش جهان روبرو شد، ارتشی که تمام ظرفیت صنعتی، اقتصادی و جنگی تمام اروپا هزینه ‌می‌شد. در این تهاجم مرگبار نه‌ تنها ارتش ورماخت سهم داشت، بلکه متحدین آلمان و بخش نظامی بسیاری از کشورهای دیگر قارهٔ اروپا نیز سهیم بودند.
شکست‌های سنگین جنگی ۱۹۴۱، کشور را در مرز فاجعه قرار داد. بازیابی نیروی جنگی و مدیریت کشور با روشهای فوق‌العاده، بسیج عمومی و تمرکز تمام قوای دولت و مردم ممکن شد. در تابستان ۱۹۴۱ زیر آتش دشمن، خروج میلیون‌ها شهروند و صدها کارخانه به شرق کشور آغاز شد. در کوتاه‌ترین زمان در پشت جبهه جنگ، تولید اسلحه و مهمات آغاز شد که در اولین زمستان جنگی به خط مقدم رسید و در ۱۹۴۳ از آمار تولید نظامی آلمان و متحدانش فراتر رفت، طی یک و نیم سال مردم شوروی هم در خط مقدم و هم در پشت جبهه کاری را کردند که نا ممکن به نظر می‌رسید. حتی امروزه درک و فهمیدن تلاش های نا ممکن، شهامت و از خود گذشتگی هایی که صرف این دستاوردها شد، دشوار است.
در برابر ماشین جنگی قدرتمند و تا به دندان مسلح و اشغالگرایانه خونسرد نازی‌ها، قدرت غول‌ آسای جامعهٔ شوروی که به دست تمایل مبتنی بر دفاع کردن از سرزمین خود، انتقام گرفتن از دشمنی که زندگی صلح‌ آمیز و امیدها و برنامه‌ هایش را نابود کرده و زیر پا گذاشته متحد گردیده، بلند شد.
بدون شک، در جریان این جنگ وحشتناک بسیاری از مردم دچار ترس، سردرگمی و ناامیدی شدند. خیانت و ترکش وجود داشت. گسل‌های ایجاد شده در جریان انقلاب و جنگ داخلی، نهیلیسم، تمسخر تاریخ ملی، سنت‌ها و ایمانی که بلشویک ها سعی داشتند به ویژه در سال‌های نخست به قدرت رسیدن، تحمیل کنند، هم تاثیر داشتند. اما روحیه‌ٔ‌ عمومی شهروندان شوروی و هموطنانی که در بیرون از کشور بودند، به گونهٔ دیگری بود – حفاظت و نجات وطن. این یک تحریک واقعی و غیر قابل مهار بود. مردم اتکا را در ارزش‌های عمیق وطن‌ پرستانه جستجو می‌کردند.
استراتژیست ‌های نازی‌ها مطمئن بودند که دولت بزرگ چند ملیتی را می‌توان به آسانی تحت تصرف درآورد. محاسبهٔ آنان اینگونه بود که جنگ غیرمترقبه و بی‌رحمی و فشارهای غیر قابل تحمل آن حتمآ روابط بین‌ ملیت‌ها را تحت تنش قرار داده و کشور را میشود به چند بخش تقسیم کرد. هیتلر صراحتاً گفت: “سیاست ما در قبال مردمان ساکن در سرزمین پهناور روسیه، باید اینگونه باشد که هرگونه اختلاف نظری را تشویق کنیم”.
اما در نخستین روزها روشن شد که این برنامه نازی‌ها به هم خورده است. بیش از ۳۰ ملیت‌ مختلف تا آخرین قطرهٔ خون از قلعه برست دفاع میکردند. در جریان تمام جنگ – هم در نبردهای بزرگ و هم در دفاع از میدان عملیات نظامی و از هر متر خاک وطن، نمونه‌هایی چنین وحدت را میبینیم.
مناطق حوزه ولگا، اورال، سایبریا، شرق دور، جماهیر آسیای میانه و فرا قفقاز تبدیل به خانه برای میلیونها افراد جا به جا شده گردیده است. ساکنان این مناطق، داشته‌ های باقی مانده شان را با آنها تقسیم کردند و هر چه در توان داشتند انجام دادند. دوستی خلق ها و کمک متقابل آنها به یک قلعهٔ غیرقابل تخریب برای دشمن تبدیل شد.
با وجود همه گفته ها، اتحاد شوروی و ارتش سرخ در فروپاشی نازیسم سهم اصلی و سرنوشت ساز داشتند. قهرمانانی که تحت محاصره در حوالی بیالیستوک و موگیلف، اومان، کیف، ویازما و خارکوف تا آخرین قطره خون جنگیده. در نزدیکی مسکو، استالینگراد، سواستاپول، ادیسه، کورسک و اسمولنسک اقدام به تهاجم کرده. ورشو، بلگراد، وین و پراگ را آزاد کرده و قصر کنیگزبرگ و برلین را تصرف کرده بودند.
ما از حقیقت اصلی، واضح و غیرپالش شده در مورد جنگ دفاع میکنیم. این یک حقیقت مردمی و بشری است – سخت، تلخ و بی رحم است که در بسیاری موارد، از آن نویسندگان و شعرا به ما انتقال یافته اند که آتش و جهنم جبهات جنگ را متحمل گردیده اند. قصه ها، رومان های گرم و صادقانه، نثر های طنین انداز “افسری” و اشعار آنها برای نسل من و برای سایر نسل ها همیشه در روح و روان ما رخنه کرده و افتخار به سربازان سابق را به ارث برده ایم که هر آنچه در توان داشتند، توانستند برای پیروزی انجام بدهند و از آنهایی یاد بود به عمل بیآوریم که در میدان های نبرد باقی مانده اند.

تا به امروز این قسمت از شعر الکساندر تواردوفسکی “من در نزدیکی رژف کشته شدم” که به سربازان حاضر در نبرد خونین و وحشیانه بزرگ جنگ کبیر  وطنی در بخش مرکزی جهبه شوروی و آلمان اختصاص داده است، تکان دهنده است. در طول نبردها برای شهر رژف و مناطق آن از اکتبر سال ۱۹۴۱ تا مارچ ۱۹۴۳ ارتش سرخ، با احتساب مفقودین و زخمی‌ها، ۱ میلیون و ۳۴۲ هزار ۸۸۸ نفر را از دست داد. من می خواهم به نقل از اسناد مختلف جمع آوری شده از آرشیف‌ها، برای اولین به تمام قهرمان گمنام که در سال های پس از جنگ به دلایل مختلف، به طرز ناعادلانه در باره آنها چیزی گفته نشده است، ادای احترام کنم.

من یک سند دیگر به شما می دهم. این گزارش کمیسیون بین المللی جبران خسارت از آلمان به سرپرستی آقای “مایسکی” است که در فبروری سال ۱۹۴۵ تهیه شده است. این کمیسیون به این نتیجه رسید: ” اندازه استفاده از نیروهای آلمان در جبهه های شوروی ۱۰ برابر بیشتر از جبهات دیگر بود، از ۸۰ درصد تانک ها و بیش از ۶۰ درصد هواپیماهای آلمان صرف جنگ با  شوروی بودند. در کل، اتحاد شوروی حدود ۷۵ درصد از تمام نیروهای نظامی ائتلاف ضد هیتلر را در اختیار داشت. در طول سالهای جنگ نیز، ارتش سرخ ۶۲۶  لشکر مخالف را شکست داد که ۵۰۸ از آنها آلمانی بودند.

روزولت در ۲۸ آپریل ۱۹۴۲ خطاب به ملت آمریکا اظهار داشت: “نیروهای روس بیشتر از سایر ملل متحد نیروهای انسانی، هواپیماها، تانک‌ و اسلحه های دشمن مشترک ما را نابود کردند و به این نابودی ادامه می‌دهند”. چرچیل در تاریخ ۲۷ سپتامبر ۱۹۴۴ در پیامی به استالین نوشت: “این ارتش روس بود که روده ها را از ماشین نظامی آلمان آزاد کرد…”.

این ارزیابی در سراسر جهان طنین انداز شده است، زیرا که این کلمات، همچنان یک حقیقت بزرگ است که در آن زمان هیچ کس زیر سوال نرفت. حدود ۲۷ میلیون شهروند اتحاد شوروی در جبهه ها، در اسارت آلمان و در اثر گرسنگی، بمباران در کوره های اردوگاه های آلمان نازی جان باختند. اتحاد شوروی از هر هفت شهروند یک نفر را از دست داد. بریتانیا از ۱۲۷ نفر یک نفر، ایالات متحده از هر ۳۲۰، یک نفر خود را از دست دادند. متأسفانه ، این تعداد از سنگینترین و ضررهای جبران ناپذیر اتحاد شوروی نهایی نیست، برای بازگرداندن نام و سرنوشت همه کسانی که جان باختند، باید کار پر دردسر ادامه یابد. مبارزان ارتش سرخ، پارتیزان ها، کارگران زیرزمینی، اسیران جنگی و زندانیان اردوگاه های کار اجباری، شهروندان غیر نظامی که  با مجازات ها نابود شدند. در اینجا نقش ویژه ای به شرکت کنندگان در جنبش جستجو، انجمن های وطن پرست و داوطلبان، پروژهایی از قبیل بانک الکترونیکی “حافظه مردم” براساس اسنادهای آرشیف، تعلق دارد. البته همکاری نزدیک بین المللی برای حل چنین مشکل کلی بشردوستانه ضروری است.

تلاش همه کشورها و مردمی بود که با یک دشمن مشترک جنگیدند تا به پیروزی برسد. ارتش بریتانیا از خاک خود در برابر تهاجم دفاع کرد، با نازی‌ها و کشور تابع آن در بهیره مدیترانه، در شمال آفریقا جنگید. سربازان آمریکایی و بریتانیایی ایتالیا را آزاد کردند و جبهه دوم را گشودند. ایالات متحده آمریکا ضربات محکمی را به متجاوز ین در اقیانوس آرام زد. ما فداکاری های عظیم مردم چین و نقش عظیم آنها را در شکست نظامیان ژاپن را به یاد می‌آوریم. فراموش نمی‌کنیم مبارزان ” فرانسه در حال جنگ” که تسلیم شرم نشدند و مبارزه با نازی‌ها را ادامه دادند.

ما همیشه از کمک‌هایی که متحدین ارائه داده اند سپاسگزار خواهیم بود. مهمات، مواد اولیه، مواد غذایی و تجهیزات را در اختیار ارتش سرخ قرار می دادند، این کمک قابل ملاحظه – حدود هفت درصد از کل تولید نظامی اتحاد جماهیر شوروی بود.

هسته اصلی ائتلاف ضد هیتلر بلافاصله پس از حمله به اتحاد شوروی شکل گرفت، هنگامی که ایالات متحده و انگلیس بی قید و شرط از آن در نبرد با آلمان نازی حمایت کردند. در جریان کنفرانس تهران در سال ۱۹۴۳، استالین، روزولت، چرچیل  اتحادی از قدرتها بزرگ تشکیل دادند، در مورد شکلگیری دیپلماسی ائتلاف، یک استراتژی مشترک در مبارزه با تهدید فانی مشترک توافق کردند. رهبران “بزرگ سه” کشور درک کاملی داشتند که ترکیبی از پتانسیل های صنعتی ، منابع و نظامی اتحاد شوروی ، ایالات متحده ، انگلیس باعث برتری غیرقابل انکار نسبت به دشمن می شود.

اتحاد شوروی تعهدات خود را در برابر متحدین خویش بصورت کامل انجام داده و همیشه دست کمک را بسوی آنها دراز کرده است. همینطور، ارتش سرخ با اجرای یک عملیات بزرگ تحت نام              “عملیات باگریشن” (Operation Bagration) در بلاروس از اعزام نیرو های دیسانت انگلیس – آمریکا در نورماندی حمایت کرد. در جنوری سال ۱۹۴۵ میلادی، سربازان ما با داخل شدن به نزدیکی های دریای اودر، آخرین تعرض نیرومند قوای “ورماخت”  را در کوه آردن نابود کردند. و سه سال پس از پیروزی بر آلمان، اتحاد شوروی در مطابقت کامل با توافقات یالتا، جنگ علیه ژاپن را اعلان نمود و ارتش میلیونی کانتوگون (ارتش امپراطوری این کشور) را شکست داد.

البته جولای سال ۱۹۴۱ رهبری شوروی اعلام کردند، که “هدف جنگ در مقابل نازی های بی رحم، نه تنها سرنگونی و فروپاشی خطر آنها بر اروپا بود، بلکه کمک به همه مردم اروپا بود که زیر سلطه نازی های آلمان بودند”. در اواسط سال ۱۹۴۴ دشمن تقریبا از تمام قلمرو شوروی بیرون رانده شد، البته باید او را در لانه خودش کاملا نابود میکرد، ارتش سرخ عملیات آزاد سازی اروپا را از سر گرفت و تمام ملل را از ویرانی، بردگی و وحشت هولوکاست و نجات داد که به قیمت جان ۱۰۰ ها هزار سرباز شوروی تمام شد.

مهم است که از کمک های بزرگ مالی شوروی یاد نکنیم که به کشور های آزاد شده کرد، تا از خطر قحطی در امان بمانند. در عرصه بازسازی اقتصاد و ساختن زیرساخت ها کمک کرد، در حالی که از شهر برست تا شهر مسکو تا ولگا همه چیز به خاکستر تیدیل  شده بود. به طور مثال در سال ۱۹۴۵، حکومت اتریش تقاضای مواد غذایی از شوروی کرد، بخاطر اینکه حکومت توانایی تغذیه مردم خود را در هفت هفته آینده تا زمان برداشت گندم جدید را نداشت. با موافقت شوروی برای فرستادن مواد غذایی به رنر صدر اعظم موقت اتریش و اعلام کردند که اتریش هرگز این کمک را فراموش نمی کنند.

متحدین به طور مشترک دادگاه بین المللی نظامی برای مجازات جنایتکاران سیاسی و جنگ نازی راه اندازی  شده بود. تصمیمات این دادگاه برای کسانیکه جنایات علیه بشریت از قبیل نسل کشی، پاکسازی قومی و مذهبی، یهودی‌ستیزی و بیگانه‌ستیزی تشکیل می شد. دادگاه نورنبرگ بدون شک و تردید، همدستان نازی‌ها را محاکمه کرد.

این پدیده شرم‌آور در تمام کشورهای اروپا وجود داشت. چهره‌هایی مثل “پتن”، “کیسلینگ”، “ولاسوف”، “باندرا”، مامورین و پیروان آنها، هرچند لباس مبارزین استقلال ملی و یا آزادی از کمونیزم به تن داشتند، اما خائن و جلاد بودند. در اعمال غیرانسانی، اغلب آنها از اربابان خود پیشی می‌گرفتند. به عنوان بخشی از گروه های مجازات ویژه ، در زمنان لطفکاری بیشترین تکالیف آدمخواری را انجام داده اند. قتل عام در “بابی یار”، قتل عام “ولین”، سوزاندن قریه “خاتین”، نابودی یهودی‌ها در لیتوانی و لاتوی – توسط آنها صورت گرفت.

و امروز موضع ما بدون تغییر باقی می ماند: اعمال جنایت آمیز همدستان نازی ها توجیه شده نمی توانند، آنها هیچ تاریخ انقضا ندارند. بنابر این، مایه حیرت است، زمانی که در بعضی از کشور ها، آنهای که با همکاری با نازی ها دامن خود را لکه دار ساخته اند، ناگهان با جنگدیده گان جنگ دوم جهانی برابر حساب می شوند. فکر می کنم که گذاشتن علامت برابری بین نجات دهنده گان و اشغالگران غیرقابل قبول می باشد. و قهرمان دانستن همدستان نازی ها را می توانم فقط منحیث خیانت به خاطرات پدران و پدربزرگان مان تلقی کنم. منحیث خیانت به آن آرمان ها که مردمان را در مبارزه با نازیسم متحد کرده بودند.

آن زمان رهبران اتحاد شوروی، ایالات متحده آمریکا و بریتانیای کبیر بدون هیچ اغراقی در برابر یک کار تاریخی قرار داشتند. استالین، روزولت، چرچیل از کشورهایی با ایدیولوژی‌ها، آرزوهای دولتی، علایق و فرهنگ‌های مختلف هدایت می‌کردند، اراده سیاسی بزرگی داشتند، از تضادها و ترجیحات خارج شده و علایق واقعی جهان را در صدر قرار دادند. در نتیجه آنها توانستند به توافق راه حلی برسند که تمام بشریت را پیروز ساخت.

قدرت‌های پیروز، سیستمی را که چندین قرن تبدیل به جستوجوی فکری و سیاسی شده است را برای ما باقی گذاشتند. مجموعه ای از کنفرانس‌ها – تهران، یالتا، سان‌فرانسیسکو، پوتسدام – اساس آنچه را که امروز ۷۵ سال جهان با وجود تضادهای شدید، بدون جنگ جهانی زندگی می‌کند، گذاشت.

تجدید نظرگرایی تاریخی، که تظاهر آنرا حالا در غرب می‌بینیم، بیشتر از هر چیز در رابطه با موضوعات جنگ جهانی دوم و نتایج آن، به این دلیل خطرناک است که اصول توسعه صلح‌آمیز که در سال ۱۹۴۵ در کنفرانس یالتا و سان‌فرانسیسکو به تصویب رسیده بود، را به‌شکلی خشن و بدبینانه تحریف می‌کند. دستاورد اصلی و تاریخی یالتا و راه حل‌های دیگر آن زمان، توافق برای ایجاد یک میکانیزم بود که به ابرقدرت‌ها اجازه می‌دهد در چارچوب دیپلماسی اختلاف‌نظرهای ایجادشده بین خود را حل کنند.

قرن بیستم حامی درگیری‌های جهانی و جامع بود، در سال ۱۹۴۵ همچنان سلاح هسته‌ای که قادر به از بین‌بردن زمین بود به میدان آمد. به عبارت دیگر، حل اختلافات از طریق روش‌های قدرتی بسیار خطرناک شد و برندگان جنگ جهانی دوم این را می‌دانستند. می‌دانستند و مسئولیت خود در قبال بشریت را درک می‌کردند.

تجربه غم‌انگیز جامعه ملل را در سال ۱۹۴۵ در نظر گرفتند. ساختار شورای امنیت سازمان ملل متحد طوری طراحی شده بود تا ضمانت صلح را تا حد ممکن دقیق و موثر سازد. بدین ترتیب انستیتو اعضای دایمی شورای امنیت و حق وتو به عنوان امتیاز و مسئولیت آنها، ایجاد شد.

حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل متحد چه معنی دارد؟ اگر با صراحت گفته شود، این تنها جایگزین مناسب برای برخورد مستقیم کشورهای بزرگ است.  کشورهای دیگر، حتی اگر با طرح موافق نباشند، این طرح را همانگونه که است، می‌پذیرند و از تلاش برای دستیابی به آرمان‌های یک حانبه خودداری می‌کنند. یعنی به هر حال باید سازش را جستجو کرد.

رویارویی جدید جهانی تقریبا بلافاصله پس از ختم جنگ جهانی دوم آغاز شد و بعضی مواقع بسیار شدت می‌گرفت. اینکه جنگ سرد به جنگ جهانی سوم تبدیل نشد، به طور قانع‌کننده، اثربخشی توافقنامه‌ها را که توسط کشورهای “بزرگ سه” به امضا رسیده بود، تایید کرد. قوانینی رفتاری که هنگام ایجاد سازمان ملل متحد روی آن توافق صورت گرفته شده بود، اجازه داد تا در آینده خطرات را به حد اقل برسانند و رویارویی را تحت کنترل بگیرند.

البته ما می‌بینیم که سیستم سازمان ملل متحد حالا با فشار کار می‌کند و آنقدر که باید، موثر نیست. اما سازمان ملل متحد مثل گذشته عملکرد اصلی خود را اجرا می‌کند. اصول فعالیت شورای امنیت سازمان ملل متحد – یک میکانیزم منحصر به فرد جلوگیری از جنگ بزرگ و یا رویارویی جهانی، می‌باشد.

فراخوان‌های مکرر در سال‌های اخیر مبنی بر لغو وتو، فراخوان ها براى محروم كردن اعضاى دایمی شوراى امنيت از حق استثنائى آنها يعنى حق وتو، غیر‌مسئولانه است. زیرا اگر چنین شود، سازمان ملل متحد در واقع به همان جامعه ملل – جلسه برای بحث‌های بی‌معنی، که عاری از هرگونه اعمال نفوذ در فرآیندهای جهانی، تبدیل می‌شود؛ اینکه همه چیز چگونه پایان یافت، بر همه روشن  است. بنابراین، ابرقدرت‌های پیروز به تشکیل سیستم جدید نظم جهانی با جدیت کامل رو آوردند، تا خطاهای پیشینیان تکرار نشود.

ایجاد سیستم مدرن روابط جهانی – یکی از نتایج مهم جنگ جهانی دوم است. حتی آشتی ناپذیرترین تضادها – جیوپولیتیکی، ایدیولوژیکی، اقتصادی – برای یافتن اشکال همزیستی و تعامل مسالمت‌آمیز، مزاحمت ایجاد نمی‌کنند، اگر برای آن میل و اراده وجود داشته باشد. امروز جهان در حال سپری نمودن آرام‌ترین زمان نیست. همه چیز در حال تغییر است: از توازن جهانی قدرت و نفوذ تا اساسات اجتماعی، اقتصادی و تکنولوژیکی زندگی جوامع، دولت‌ها، قاره‌ها. در دوره‌های گذشته، تغییرات به این بزرگی هیچ‌وقت بدون رویارویی‌های نظامی بزرگ و بدون تلاش برای ایجاد سلسله مراتب جهانی جدید، صورت نمی‌گرفت. به لطف درایت و دوراندیشی سیاست‌مداران ابرقدرت‌های متحد، به ساخت سیستمی که از چنین تظاهرات افراطی ناشی از توسعه رقابت جهانی از دوره‌های پیش، جلوگیری می‌کند، موفق شدیم.

وظیفه ما منحیث همه آنهایکه مسئولیت سیاسی را متقبل میشوند، مقدم بر همه نماینده های قدرت های پیروز در جنگ دوم جهانی این است که ضمانت بدهند که این سیستم محفوظ مانده و تکمیل میگردد. امروز، نیز مانند سال ۱۹۴۵ میلادی مهم است اراده سیاسی از خود نشان داده و یکجا با هم به بحث پیرامون آینده بپردازیم. همکاران ما – آقایان شی جین پینگ، ماکرون، ترامپ، جونسون از ابتکار روسیه برای برگزاری نشست سران ۵ دولت اتمی بعنوان اعضای دایمی شورای امنیت سازمان ملل متحد حمایت کرده اند. ما از این بابت از آنها ابراز سپاس کرده و اظهار امیدواری میکنیم که چنین نشست رو در رو میتواند در اولین فرصت تدویر یابد.

دستور کار اجلاس آینده چیست؟ پیش از همه، از دید ما، توصیه می شود تا در مورد مراحل توسعه اصول جمعی در امور جهانی و صریحآ در مورد پایدار ماندن صلح، تقویت امنیت جهانی و منطقه و كنترل استراتژیک اسلحه، تلاش های مشترك در مقابله با تروریزم، افراط گرایی و سایر چالش‌ها و تهدیدهای فوری گفتگو كنیم.

بحث جداگانه دیدار ما: اوضاع اقتصاد جهانی، پیش از همه غلبه بر بحران اقتصادی کنونی (به علت ویروس همه‌گیر کرونا) است. کشورهای ما برای حمایت از شهروندان که خود را در شرایط دشوار قرار گرفتند، اقدامات بی سابقه ای را برای حمایت از سلامتی و زندگی مردم انجام می دهند. اما پیامدهای پاندمی چقدر شدید خواهد بود، چقدر سریع اقتصاد جهانی از رکود اقتصادی خارج خواهد شد، به توانایی ما برای همکاری و هماهنگی منحیث شرکای واقعی بستگی دارد. حفاظت از محیط زیست و مبارزه با تغییرات آب و هوا و همچنین تامین امنیت فضای اطلاعات جهانی از موضوعات مبرم میباشند.

دستور کار اجلاس آتی سران پنج کشور که از طرف روسیه پیشنهاد شده است هم برای کشورهای ما و هم برای کل جهان بسیار مهم و مبرم است. ما ایده‌ها و ابتکارات خاصی برای هر نقطه آجندا داریم.

 شکی نیست که اجلاس سران روسیه، چین،  فرانسه، ایالات متحده آمریکا و انگلیس نقش مهمی در یافتن پاسخهای مشترک به چالشها و تهدیدهای مدرن بازی خواهد کرد و تعهد مشترک را نسبت به روحیه اتحاد و آن آرمانهای عالی و آرزشها انسانی و ارزشهایی که پدران و پدر بزرگان ما برایشان شانه به شانه جنگیده اند، نشان خواهد داد.

بر اساس یک حافظه تاریخی مشترک، ما می توانیم و باید به یکدیگر اعتماد داشته باشیم. این امر به عنوان پایه‌ی محکم برای مذاکرات موفق و اقدامات هماهنگ شده به منظور تقویت ثبات و امنیت در کره زمین و برای رونق و رفاه همه کشورها خدمت خواهد کرد. بدون مبالغه، این وظیفه و مسئولیت مشترک‌ ما در برابر تمام جهان و نسل‌های آینده میباشد.